تبليغاتX
::هيات خادمين الرضا(ع)-شهرستان رشت::
 
روایتی از حضرت رضا(ع): ریّان بن شبیب نقل می کند که روز اول محرّم بر ابی الحسن الرضا علیه السلام وارد شدم. حضرت به من فرمود: «ای پسر شبیب، اگر بر حسین علیه السلام بگریی چندان که اشک بر گونه هایت جاری شود، خدای تعالی هر گناهی که کرده ای بیامرزد» سپس فرمود: «اگر می خواهی در درجات بهشت با ما باشی، برای اندوه ما اندوهناک باش و در خوشحالی ما شادمان.»
 
 
 
 
 
 
حدیث امام رضا(ع) به شش زبان دنیا...
87/11/29  |  21:43

 

فارسی:

بالا ترین درجه عقل خودشناسی است

 عربی:

اَفضَلُ الْعَقلِ مَعْرفَةُ الانسانِ نَفْسَهُ

 اردو:

 بهترین عقل انسان کا اپنی نفس کا پهچانناسی

انگلیسی:

The highest degree of wisdom is self-cognition

فرانسه:

Le plus haut degre de la sagesse ، cest connaissance de soi

آلمانی:

Seldsterkenntnis ist das hoechste stadium der weisheit

بحارالانوار ج78 ص352 

                            ضریح


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

دلش براي امام رضا تنگ شده بود ...
87/11/28  |  13:47

 

آخرين باري که اومده بود مرخصي سه روز بيشتر وقت نداشت و بايد برمي گشت، خيلي ناراحت بود رفتم کنارش دليل ناراحتيش را پرسيدم بهش گفتم؛ بابايي چته چرا اينقدر ناراحتي؟ گفت: راستش بابا خيلي دلم براي امام رضا تنگ شده اما خودتون که مي بينيد بايد زودتر برم سه چهار روز ديگه عمليات داريم . بهش گفتم خب محمد جوادم اين که ناراحتي نداره زنگ بزن به فرماندتون بگو چند روز مي ري مشهد بر ميگيردي، نه نميشه ايندفعه عمليات خيلي مهمه هشت ماهه بچه ها دارن روش کار مي کنن . اين را گفت؛ و بلند شد رفت شاهچراغ ...


                            امام رضایی بود...

وقتي برگشت ديدم آروم تر، گفت: من ميرم خود امام رضا از دلم خبر داره ديگه خودش منا مي بره و مياره اون موقع از حرفهاش چيزي نفهميدم اما وقتي رفت و توي عمليات شهيد شد (تو دلم گفتم طفلکي چقدر دلش براي امام رضا تنگ شده بود قسمت نبود بره) از معراج شهدا به ما زنگ زدند و گفتند: که بيايد شهيدتون را تحويل بگيريد من و مادرش هم رفتيم اما هر چقدر ايستاديم از جنازه محمد جواد خبري نبود همش فکر مي کردم نکنه اشتباهي گفتن و محمد جواد شهيد نشده باشه تا اينکه فرماندشون اومد و گفت: راستش را بخوايد صبح که شهداي مشهد را مي فرستايم شهرشون جنازه محمد جواد هم اشتباهي با اونها رفته من وقتي فهميديم زنگ زدم که بيارنش شما بريد دو روز ديگه بيايد جنازه را بگيريد همون موقع ياد حرفش افتادم که گفت: « من ميرم خود امام رضا از دلم خبر داره ديگه خودش منا مي بره و مياره » به فرمانده گفتم: اشتباهي نرفته و قضيه را براي فرماندشون تعريف کردم که دل محمد جواد براي امام رضا تنگ شده بود و حالا امام رضا اون را دعوت کرده به شهرش . فرمانده يه نگاهي به من کرد و گفت: پس بگو موقع عمليات چرا هر وقت مي خواستيم نام رمز عمليات را بگيم جلو تر از بقيه فرياد ميزد يا علي بن موسي الرضا بعد نگاهي به آسمان مي کرد و ادامه مي داد .... 


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

بهشت...
87/11/28  |  1:44
 

                                                      بهشت

گم کرده‌ام در ازدحام شهر سويت را
سمت بهشت سرزمين آرزويت را

ابري ترين جغرافياي خواهشم برخيز
بر من ببار آبي‌ترين بغض گلويت را

خورشيد يخ بسته است در من سالهاي سال
آري بتاب اي آفتاب! حسن رويت را

بگذار تا گلدسته‌هايت پر بگيرد باز
اين خاطر دلتنگ، اين در جستجويت را

من عاشقم، سلولهايم خوب مي‌فهمند
مثل کبوترهاي عاشق چار سويت را

عطر حرم از هر طرف مي‌بارد٬ اما عشق!
اين کودک آواره گم کرده است کويت را

آيا کدامين جاده با من مي‌رسد تا تو
عمريست سيبي سرخ گم کرده‌ست جويت را

اي آبروي گريه‌ها، دستم به دامانت
اين بار هم مهمان کن اين بي آبرويت را

نهر و هلال ماه و مه کم رنگ، ... گم کردم
سمت بهشت سرزمين آرزويت را ....

(امین عارفی)


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

من طراح
87/11/27  |  18:44
مَنِ طراح
طراحان هنرمند هستند حداقل بايد سعي کنند که باشند و به همين خاطر طراحان مايلند تا تصميمات اساسي در رابطه با طرح خود گرفته و تخيلات خود را به نمايش بگذارند و خلاقيت بينندگان را به چالش بکشند. اين روش نه هميشه اما گاهي اوقات موثر است.
حجم انبوهي از اتفاقات در زندگي من مانند صحبت کردن با مردم، نگاه کردن به اطراف و . . . وجود داره که الهام خلق يک اثر به حساب ميان. معمولا" کارها مو با چند طرح اوليه از ايده اي که توي ذهنم دارم شروع مي کنم و بعد قوي ترين و بهترين اون ها رو دنبال مي کنم.
معمولا" از ابتدا مي دونم که قراره چه چيزي خلق بشه اما اگه موقع کار ايده ها و رويدادهايي منو کاملا" از اون چيزي که توي ذهنم بوده دور کنه با آغوش باز از اون استقبال مي کنم و در نتيجه کار نهايي مي تونه اثري کاملا" متفاوت باشه.
کساني که به هنر گرافيک مشغول هستند کنجکاوي بالفطره براي يافتن تکنيک هاي جديد رو دارند که خيلي وقتها اين تکنيک ها از ترکيب چند ايده مهم پديد مياد، تلاش کنيد و کنجکاو باشيد تنها از اين طريق مي تونيد شانس بيشتري براي ورود به دنياي گرافيک داشته باشيد.
يک نکته رو فراموش نکنيد: تکنيک کوچکترين قسمته!
يادگيري تکنيک هاي جديد ساده ترين کاره. چيزي که شما براي موفقيت در گرافيک کامپيوتري نياز داريد يک پيش زمينه   
خوب هنريه. هر چه بيشتر اصول هنري رو بلد باشيد پيشرفت براتون ساده تره . . .
راز همينه

جرج برنارد شاو ميگه : بعضي ها به چيزي که هست نگاه مي کنن، ميگن: (چرا؟). اما من به چيزهايي که نيستند فکر مي کنم و ميگم: (چرا که نه ؟)
اين نمونه خيلي خوبيه از افکار يه ذهن «آفرينش گر»! آفرينش گر هيچگاه به چيزهايي که هست،بسنده نمي کنه . . .
نق زدن در مورد شرايط بد فعلي هيچ مشکلي رو حل نمي کنه. اين بار مي توني به جاي نق زدن،سعي کني حاهاي خالي پازل رو پر کني. سعي کن ببيني چه چيز کمه ! و بعد از خودت بپرسي چرا نيست؟

اگه هر کدوم از ما بتونيم فقط يه قطعه از پازل زندگي ر سر جاش بذاريم آروم آروم همه چيز درست مي شه . . . يه ريزه فکر کن ببين شدني . . . نه



 + لینک ثابت | نویسنده:   |  مطالب مرتبط

 

اربعين
87/11/26  |  17:45

 

                        اربعین

 

اهل بيت عليهم السلام چون به كربلا رسيدند، جابر بن عبد الله انصارى (۱) را ديدند كه با تنى چند از بنى هاشم و خاندان پيامبر براى زيارت حسين عليه السلام آمده بودند، همزمان با آنان به كربلا وارد شدند و سخت گريستند و ناله و زارى كردند و بر صورت خود سيلى زده و ناله‏هاى جانسوز سر دادند و زنان روستاهاى مجاور نيز به آنان پيوستند، (۲)  زينب عليها السلام در ميان جمع زنان آمد و گريبان چاك زد و با صوتى حزين كه ‏دلها را جريحه ‏دار مى‏كرد مى‏گفت: «وا  اخاه! وا حسيناه! وا حبيب رسول الله و ابن مكة و منا! و ابن فاطمة الزهراء! و ابن علي المرتضى! آه ثم آه!» پس بيهوش گرديد.

آنگاه ام كلثوم لطمه به صورت زد و با صدايى بلند مى‏گفت: امروز محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا از دنيا رفته‏اند؛ و ديگر زنان نيز سيلى به صورت زده و گريه و شيون مى‏كردند.

سكينه چون چنين ديد، فرياد زد: وا  محمداه! وا جداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بيت تو كرده‏اند، آنان را از دم تيغ گذراندند و بعد عريانشان نمودند! (۳)

عطيه عوفى(۴) مى‏گويد: با جابر بن عبد الله به عزم زيارت قبر حسين عليه السلام بيرون آمدم و چون به كربلا رسيديم جابر نزديك شط فرات رفته و غسل كرد و ردائى همانند شخص محرم بر تن نمود و هميانى را گشود كه در آن بوى خوش بود و خود را معطر كرد و هر گامى كه بر مى‏داشت ذكر خدا مى‏گفت تا نزديك قبر مقدس رسيد و به من گفت: دستم را بر روى قبر بگذار! چون چنين كردم، بر روى قبر از هوش رفت.

من آب بر روى جابر پاشيدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: يا حسين! سپس گفت: «حبيب لا يجيب حبيبه!» ، و بعد اضافه كرد: چه تمناى جواب دارى كه حسين در خون خود آغشته و بين سر و بدنش جدائى افتاده است! ! و گفت:

"فاشهد انك ابن خيرالنبيين و ابن سيد المؤمنين و ابن حليف التقوى و سليل الهدى و خامس اصحاب الكساء و ابن سيد النقباء و ابن فاطمة سيدة النساء، و مالك لا تكون هكذا و قد غذتك كف سيدالمرسلين و ربيت في حجرالمتقين و رضعت من ثدي الايمان و فطمت بالاسلام فطبت حيا وطبت ميتا غير ان قلوب المؤمنين غير طيبة لفراقك و لا شاكة في الخيرة لك فعليك سلام الله و رضوانه و اشهد انك مضيت على ما مضى عليه اخوك يحيى بن زكريا."

من گواهى مى‏دهم كه تو فرزند بهترين پيامبران و فرزند بزرگ مؤمنين مى‏باشى، تو فرزند سلاله هدايت و تقوايى و پنجمين نفر از اصحاب كساء و عبايى، تو فرزند بزرگ نقيبان و فرزند فاطمه سيده بانوانى، و چرا چنين نباشد كه دست سيدالمرسلين تو را غذا داد و در دامن پرهيزگاران پرورش يافتى و از پستان ايمان شير خوردى و پاك زيستى و پاك از دنيا رفتى و دلهاى مؤمنان را از فراق خود اندوهگين كردى پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان طريقه رفتى كه برادرت يحيى بن زكريا شهيد گشت.

آنگاه چشمش را به اطراف قبر گردانيد و گفت:

"السلام عليك ايتها الارواح التي حلت بفناء الحسين و اناخت برحله، اشهد انكم اقمتم الصلوة و آتيتم الزكوة و امرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر و جاهدتم الملحدين و عبدتم الله حتى اتاكم اليقين."

سلام بر شما اى ارواحى كه در كنار حسين نزول كرده و آرميديد، گواهى مى‏دهم كه شما نماز را بپا داشته و زكوة را ادا نموده و به معروف امر و از منكر نهى كرديد، و با ملحدين و كفار مبارزه و جهاد كرده، و خدا را تا هنگام مردن عبادت نموديد.

و اضافه نمود: به آن خدائى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شده‏ايد شريك هستيم.

عطيه مى‏گويد: به جابر گفتم: ما كارى نكرديم! اينان شهيد شده‏اند. گفت: اى عطيه! از حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرك في عملهم» (۵)؛هر كه گروهى را دوست داشته باشد با همانان محشور گردد، و هر كه عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شريك خواهد بود.

۱- او جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام انصارى است، مادرش نسيبه دختر عقبه مى‏باشد، در بيعت عقبه ثانيه در مكه با پدرش حضور داشته ولى كودك بوده است؛ بعضى او را از شركت كنندگان در جنگ بدر ذكر كرده‏اند؛ او با پيامبر صلى الله عليه و آله در 18 غزوه شركت نمود، و بعد از رسول خدا در صفين در خدمت على عليه السلام بوده و از كسانى است كه سنت پيامبر بسيار از او نقل شده است؛ او در آخر عمر نابينا گرديد؛ در سال 74 يا 78 و يا 79 در سن 94 سالگى در مدينه رحلت نمود. (الاستيعاب،ج 1،ص219) .

۲- اللهوف،ص 82.

۳- الدمعة الساكبة،ج 5،ص 162.

۴- عطيه عوفى را شيخ طوسى از اصحاب اميرالمؤمنين در رجال خود ذكر كرده و او معروف به بكالى است كه قبيله‏اى از حمدان مى‏باشد، و او داراى تفسير قرآنى بوده است در پنج  قسمت و خود او مى‏گويد: قرآن را با تفسيرش سه بار بر ابن عباس عرضه كردم و اما قرائت قرآن را هفتاد مرتبه نزد او قرائت نمودم. (تنقيح المقال 2/253)

۵- بحارالانوار 65/ 130.


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

زیارت واقعی
87/11/19  |  23:34
 

حجة السلام والمسلمین قدس (از شاگردان آیت الله العظمی بهجت) می گوید: 

« روزی آیت الله العظمی بهجت فرمودند: در منطقه جاسب قم گروهی از کشاورزان در زمان گذشته با شتر و قاطر به زیارت حضرت ثامن الحجج علیهم السلام مشرف می شوند و هنگام مراجعت و وارد شدن در محدوده جاسب پیرمردی از اهل محل را می بیند که در گرمای روز کوله باری از علف به دوش کشیده و با مشقت بسیار به خانه می رود، مسافرین مشهد مقدس که او را می بینند زبان به شماتت و سرزنش می گشایند که: پیرمرد، زحمت دنیا را ول کن نیستی، آخر بیا تو هم لااقل یک بار به مشهد مقدس سفر کن. و این سخن را تکرار و او را بسیار توبیخ می کنند.
پیرمرد خسته و پاک دل زبان می گشاید و می گوید: شما که به زیارت آقا رفتید و به آقا سلام دادید، جواب گرفتید یا نه؟ می گویند: پیرمرد، این چه حرفی است که می زنی مگر آقا زنده است سلام ما را جواب بدهد؟!
پیرمرد می گوید: عزیزان، امام که زنده و مرده ندارد، ما را می بیند و سخنان ما را می شنود، زیارت که یک طرفه نمی شود.

آنان می گویند: آیا تو این عُرضه را داری؟ وی می گوید: آری، و از همان جا رو به سمت مشهد مقدس می کند و می گوید:« السلام علیک یا امام هشتم » و همه با کمال صراحت می شنوند که به آن پیرمرد به نام خطاب می شود که: علیکم السلام آقای فلانی »
و بدین ترتیب زائرین همگی خجالت کشیده و پشیمان می شوند که چرا سبب دلشکستگی این مرد نورانی شدند. »

بسم الله اگه دلت برای آقات تنگ شده دستتو بزار رو سینه تو بگو:

السلام علیک یا ابالحسن علی بن موسی الرضا علیه آلاف و تحیت و ثناء

 

                         یا امام رضا(ع)

                                                                                                 زیارت قبول...


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

خاطرات مقام معظم رهبری(حفظه الله)از ورود امام(ره) به ایران
87/11/17  |  1:9
 

در آن روزها ما در يك حالت بُهت بوديم. در حالى كه در همه‌ى فعاليتهاى آن روزها ما طبعاً داخل بوديم. همان‌طور كه مى‌دانيد ما عضو شوراى انقلاب بوديم و يك حضور دائمى تقريباً وجود داشت. لكن يك حالت ناباورى و بهت بر همه‌ى ما حاكم بود. من يك چيزى بگويم كه شايد شما تعجب بكنيد. 1

من تا مدتى بعد از 22 بهمن هم كه گذشته بود بارها به اين فكر مى‌افتادم كه ما خوابيم يا بيدار. و تلاش مى‌كردم كه از خواب بيدار شوم. يعنى اگر خواب هستم، اين رؤياى طلائى كه بعدش لابد اگر آدم بيدار شود هر چه قدر خواهد بود خيلى ادامه پيدا نكند، اينقدر براى ما شگفت‌آور بود مسأله.

سجده‌ی شكر...
آن ساعتى كه راديو براى اول بار گفت صداى انقلاب اسلامى، يك همچى تعبيرى. من تو ماشين داشتم از يك كارخانه‌اى مى‌آمدم طرف مقرّ امام. يك كارخانه‌اى بود كه عوامل اخلال‌گرِ فرصت‌طلب آن‌جا جمع شده بودند و شلوغى راه انداخته بودند و در بحبوحه‌ى انقلاب كه هنوز شايد بختيار هم بود، آن روزهاى مثلاً شايد هفدهم، هجدهم و مشكلات هنوز در نهايت شدت وجود داشت و هنوز هيچ كار انجام نشده بود اينها به فكر باج‌خواهى و باجگيرى بودند. توى يك كارخانه‌اى راه افتاده بودند، تحريكات درست كرده بودند و اينها، ما رفتيم آن‌جا كه يك مقدارى سروسامان بدهيم. در مراجعت بود كه راديو اعلان كرد كه صداى انقلاب اسلامى. من ماشين را نگه داشتم آمدم پائين روى زمين افتادم و سجده كردم. يعنى اينقدر براى ما غير قابل تصور و غير قابل باور بود. هر لحظه‌اى از آن لحظات يك مسأله داشت، به طورى كه اگر من بخواهم خاطرات ذهنى خودم را در آن مثلاً بيست روزِ حول و حوش انقلاب بيان كنم يقيناً نمى‌توانم همه‌ى آن چه را كه در ذهن و زندگى آن روزِ ما مى‌گذشت را بيان كنم.

ورود امام!
روز ورود امام البته آن روزِ ورود ايشان كه ما از دانشگاه، مى‌دانيد كه متحصن بوديم در دانشگاه ديگر، مى‌رفتيم خدمت امام، توى ماشين من يك وقتى خدمت خود امام هم گفتم همين را. همه خوشحال بودند، مى‌خنديدند، بنده از نگرانىِ بر آنچه كه براى امام ممكن است پيش بيايد بى‌اختيار اشك مى‌ريختم و نمى‌دانستم كه براى امام چى ممكن است پيش بيايد. چون يك تهديدهايى هم وجود داشت.

بعد رفتيم وارد فرودگاه شديم، با آن تفاصيل امام وارد شدند. به مجرد اين‌كه آرامش امام ظاهر شد نگرانيها و اضطراب ما به كلى برطرف شد. يعنى امام با آرامش خودشان به بنده و شايد به خيلى‌هاى ديگر كه نگران بودند، آرامش بخشيدند.

وقتى كه بعد از سالهاى متمادى امام را من زيارت مى‌كردم آن‌جا، ناگهان خستگى اين چند ساله مثل اين‌كه از تن آدم خارج مى‌شد. احساس مى‌شد كه همه‌ى آن آرزوها مجسم شده در وجود امام و با كمال صلابت و با يك تحقق واقعى و پيروزمندانه اين‌جا در مقابل انسان تبلور پيدا كرده.

وقتى كه آمديم وارد شهر شديم از فرودگاه و با آن تفاصيلى كه خب همه‌ى شماها شاهد بوديد و بحمداللَّه هنوز در ذهن همه‌ى مردم شايد آن قضايا زنده است، همان‌طور كه مى‌دانيد امام عصرى از بهشت زهرا رفتند به يك نقطه‌ى نامعلومى و برادرانمان حالا به طور مشخص، آقاى ناطق نورى امام را در حقيقت ربودند و به يك مأمنى بردند كه از احساسات مردم كه مى‌خواستند همه ابراز احساسات بكنند و امام از شب قبلش كه از پاريس حركت كرده بودند تا دم غروب، تقريباً دمادم غروب دائماً در حال فشار كار و حضور بودند و هيچ يك لحظه استراحت نكرده بودند يك مقدارى استراحت بدهند به امام.

امام در مدرسه‌ی رفاه
ما هم پائين بوديم يعنى ما در آن حال، ما رفته بوديم رفاه. مدرسه‌ى رفاه كارهايمان را انجام مى‌داديم. قبل از آنى كه امام وارد بشوند ما نشسته بوديم با برادرانمان و روى برنامه‌ى اقامتگاه امام و ترتيباتى كه بعد از ورود امام بايد انجام بگيرد يك مقدارى مذاكره كرده بوديم، يك برنامه‌ريزيهايى شده بود.

آن روزها يك نشريه‌اى ما درمى‌آورديم كه بعضى از اخبار و مثلاً اينها در آن نشريه چاپ مى‌شد، از همان رفاه اين نشريه بيرون مى‌آمد. يك چند شماره‌اى منتشر شد. البته در دوران تحصن هم يك نشريه‌ى ديگرى آن‌جا راه انداختيم يك دو سه شماره هم آن درآمد.

- عرض كنم كه - من برگشتم آن‌جا و منتظر بوديم لحظه به لحظه كه ببينيم چه خواهد شد. اطلاع پيدا كرديم كه امام رفتند به يك نقطه‌اى كه يك مقدارى آن‌جا استراحت كنند، نماز ظهر و عصرشان را ظاهراً نخوانده بودند نزديك غروب شده بود، نماز ظهر و عصرشان را بخوانند و اينها. آخر شب بود، من داشتم خبرهاى آن روز را تنظيم مى‌كردم كه توى همان نشريه‌اى كه گفتيم چاپ بشود و بيايد بيرون.

ساعت حدود ده شب بود تقريباً، يك وقت ديديم كه از در حياط داخلى [مدرسه‌ى]رفاه - كه از آن كوچهِ باز مى‌شد يك در كوچكى بود - يك صداى همهمه‌اى احساس كردم من و يك چند نفرى آن‌جا سر و صدا كردند و {پيدا شد} معلوم شد كه يك حادثه‌اى واقع شده.

من رفتم از دم پنجره نگاه كردم ديدم بله امام، تنها از در وارد شدند. هيچكس با ايشان نبود. و اين برادرهاى پاسدار، - پاسدار كه يعنى همان كسانى كه آن‌جا بودند - كه ناگهان امام را در مقابل خودشان ديده بودند سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند، امام هم على‌رغم آن خستگى كه آن روز گذرانده بودند با كمال خوشروئى با اينها صحبت مى‌كردند. اينها هم دست امام را مى‌بوسيدند، البته شايد يك ده پانزده نفر مثلاً مجموعاً بودند، همين‌طور طول حيات را طى كردند رسيدند به پله‌هايى كه به حال طبقه‌ى اول منتهى مى‌شد و آن پله‌ها پهلوى همان اتاقى هم بود كه من توى آن اتاق بودم. من از پنجره آمدم دم در اتاق وارد هال شدم كه امام را از نزديك ببينم. امام وارد شدند. تو هال هم عده‌اى از بچه‌ها بودند اينها هم رفتند طرف امام، دور امام را گرفتند كه دست ايشان را ببوسند.

من هر چى كردم نزديك بشوم دست امام را ببوسم ديدم كه به قدر يك نفر مزاحمت براى امام ايجاد خواهد شد و على‌رغم ميل شديدى كه داشتم بروم خدمت امام دست ايشان را ببوسم، كنار ايستادم و امام از دو مترى من عبور كردند.

من نزديك نرفتم چون ديدم شلوغ است دور و ور ايشان و رفتنِ من هم به اين شلوغى كمك خواهد كرد. عين اين احساس را من توى فرودگاه هم داشتم. توى فرودگاه همه مى‌رفتند طرف امام من هم خيلى دلم مى‌خواست بروم، اما خودم را مانع شدم، بعضى ديگر هم مانع مى‌شدم كه بروند طرف امام كه ايشان را خسته نكنند.

امام آمدند از پله‌ها رفتند بالا و در اين حين پاى پله‌ها در حدود شايد يك سى چهل نفرى، چهل پنجاه نفرى آدم جمع شده بود. رفتند دم پاگرد پله‌ها كه رسيدند كه مى‌خواستند بروند بالا. يكهو برگشتند طرف اين جمعيت و نشستند روى زمين و همه نشستند، يعنى خواستند كه رها نكرده باشند اين علاقه‌مندان و دوستداران خودشان را. يكى از برادران آن‌جا يك مقدارى صحبت كرد و يك خير مقدم حساب نشده‌ى پرهيجانى - چون هيچكس انتظار اين ديدار را نداشت - گفت. بعد هم امام يك چند كلمه‌اى صحبت كردند و رفتند بالا در اتاقى كه برايشان معين شده بود راهنمائى شدند به آن‌جا. و همين‌طور ديگر خاطرات لحظه به لحظه...

پی‌نوشت:
1. در پاسخ به سوال خبرنگار اطلاعات هفتگی
مصاحبه مطبوعاتى درباره دهه فجر

24/10/1362


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

یا باب الحوائج(ع)
87/11/13  |  15:25
 

                            امام کاظم(ع)

                                                      تصویر را بزرگتر ببینید

 

امام كاظم (عليه السلام ) هفتمين امام از سلاله پاك رسول خدا درروزهفتم صفر سال 128 هجرى در منزلي بنام ابواء بين مكه و مدينه چشم به جهان گشودند .اسم شريف ان حضرت موسي وكنيه مشهور ايشان ابوالحسن است .زندگاني ايشان مقارن بود با ايام حكومت عباسيان كه ظلم وستم فراواني به ان حضرت روا داشته و سالهایزيادی ايشان را در حبس و شكنجه نگاه داشتند .

موسى بن جعفر (عليه السلام ) نه تنها از نظر علمى تمام دانشمندان و رجال علمى آن روز را تحت‏الشعاع قرار داده بود، بلكه از نظر فضائل اخلاقى و صفات برجسته انسانى نيز زبانزد خاص و عام بود، به طورى كه تمام دانشمندانى كه با زندگى پرافتخار آن حضرت آشنايى دارند در برابر عظمت شخصيت اخلاقى وى سر تعظيم فرود آورده‏اند .

" ابن حجر هيثمى"، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنن، مى‏نويسد:

موسى كاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و كمال او بود. وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق‏العاده‏اى كه (در رفتار با مردم نادان)از خود نشان داد، كاظم لقب يافت، و در زمان او هيچ‏كس در معارف‏الهى و دانش و بخشش به پايه او نمى‏رسيد. (الصواعق‏المحرقة، قاهره، مكتبةالقاهره، ص203)

شيخ صدوق (ره) درکتاب التوحيد صفحه271 ازقول هشام بن حكم [شاگرد برجسته امام صادق وامام کاظم ( عليهما السّلام ) واز متکلمين مشهور عصر خود] روايت كرده‌اند، يكي از دانشمندان و روحانيون بزرگ مسيحيان به نام «بُرَيهَه» ؛ هفتاد سال در آئين مسيحيان بود. او در جستجوي اسلام و جوياي حقّ و اسلام بود و در ميان هر فرقه و گروهي وارد مي‌شد، گفتار و عقائد آن‌ها را بررسي مي‌نمود، ولي چيزي از حقّ به دست نمي‌آورد، به آن‌ها مي‌گفت: «اگر رهبران شما بر حق باشند، لازم بود كه مقداري از حقّ نزد شما وجود داشته باشد.» . تا اين‌كه او در اين راه جستجو، اوصاف شيعه و آوازة «هشام بن حكم» را شنيد. وپيش هشام رفت و با او به مناظره پرداخت.سپس به هشام گفت: «اي هشام! آيا تو كسي را سراغ داري كه رأي او را الگو قرار داده و از او پيروي كني؟، و اطاعت او را دين خود بداني». هشام گفت: «آري اي بُرَيهَه».  هشام، اوصاف امام صادق ( عليه السّلام ) را براي بُرَيهَه، بيان كردو بُرَيهَه به امام ( عليه السّلام ) اشتياق پيدا كرد و همراه هشام، از عراق به مدينه مسافرت كردند، آن‌ها تصميم داشتند به حضور امام ( عليه السّلام ) برسند، ولي در دالان خانة امام صادق (عليه السّلام ) ، با موسي‌بن جعفر ( عليه السّلام ) ديدار نمودند. هشام بر او سلام كرد، بُرَيهَه نيز سلام كرد، سپس آن‌ها علّت شرفيابي خود را به حضور امام، بيان كردند. امام كاظم ( عليه السّلام ) در آن هنگام، كودك بودوهشام  داستان بُرَيهَه را براي حضرت كاظم نقل نمود.

امام كاظم فرمودند: اي بُرَيهَه! تا چه اندازه به كتاب خودت (انجيل) آگاهي داري؟

بُرَيهَه: من به كتاب خودم آگاهي دارم.

امام كاظم: تا چه اندازه به تأويل (تفسير) آن اعتماد داري؟

بُرَيهَه: همان اندازه ای كه از آن ميدانم به ان اعتماد دارم.

در اين هنگام، امام كاظم (عليه السّلام ) خواندن آياتي از انجيل را، آغاز كرد.

بُرَيهَه (آن‌چنان مرعوب قرائت امام شد كه) گفت: «حضرت مسيح (عليه السّلام ) انجيل را اين چنين كه شما مي‌خوانيد، تلاوت مي‌كرد، اين گونه قرائت را جز حضرت مسيح ( عليه السّلام )، هيچ‌كس نمي‌خواند»، آن‌گاه بُرَيهَه به امام كاظم ـ عليه السّلام ـ عرض كرد: «مدّت پنجاه سال بود كه در جستجوي تو يا مثل تو بودم» ، بُرَيهَه، هماندم مسلمان شد، زن خدمت‌كار او نيز مسلمان گرديد ، سپس هشام همراه بُرَيهَه و آن زن، به محضر امام صادق ( عليه السّلام ) رسيدند، و هشام ماجراي گفتگوي حضرت كاظم ( عليه السّلام  ) و بُرَيهَه، و مسلمان شدن بُرَيهَه و زن خدمت‌كار را به عرض امام صادق ( عليه السّلام ) رسانيد.

امام صادق ( عليه السّلام ) فرمود: ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِن بَعْضٍ وَاللهُ سَميِعُ عَليِمُ: «آن‌ها فرزنداني بودند كه (از نظر پاكي و كمال) بعضي، از بعضي ديگر گرفته شده‌اند و خداوند شنوا و دانا است » ( سوره آل‌عمران ـ آية 34)


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

پيام اسماعيل هنيه به رهبر معظم انقلاب اسلامي
87/11/12  |  21:51

 

                                                                             باسمه تعالي

آيت الله العظمي علي خامنه اي رهبر جمهوري اسلامي ايران          آقا-هنیه

السلام عليكم و رحمه الله و بركاته                                              

اين براي من مايه افتخار است كه به نمايندگي از دولت و ملت فلسطين و به نمايندگي از غزه مجروح ولي پيروز، مراتب قدرداني و تشكر خود را از مواضع ممتاز و شجاعانه و اسلامي جنابعالي كه نشان دهنده، روح والاي رهبري ايران اسلامي و روح بزرگ ملت ايران است، اعلام كنم.

سخنان و پيامهاي جنابعالي قبل از تجاوز به غزه و همچنين به هنگام روزهاي سخت جنگ غزه، موجب دميده شدن روح عزت، آزادگي، كرامت، و ايستادگي در ميان مردم غزه و نيروهاي مقاومت در مقابله با تجاوز دشمن شد.

در سايه رهنمودهاي مسئولانه جنابعالي، جمهوري اسلامي ايران در تمام عرصه هاي ممكن بويژه در نشست غزه در دوحه، فعالانه ايفاي نقش كرد به گونه اي كه اين تلاشها موجب ياري مردم بي ياور ما شد و اميد جديدي را در ميان مردم فلسطين به وجود آورد.

جمهوري اسلامي ايران با حمايتهاي خود در عرصه هاي مختلف موجب كمك به پايداري مردم فلسطين شد. پيروزي مردم غزه در جنگ اخير در واقع دومين پيروزي مقاومت اسلامي بعد از جنگ جنوب لبنان است و خداوند به جنابعالي و ملت ايران بخاطر اين مساعدتها و حمايتها جزاي خير عنايت فرمايد.

ملت ايران در سايه رهبري جنابعالي تلاشهاو اقدامات زيادي در حمايت از مردم فلسطين انجام داده است كه اين تلاشها مايه افتخار ما است و از آنها تشكر و قدرداني مي كنيم.

مردم فلسطين بويژه مردم غزه همچنان نيازمند حمايتهاي سياسي و غير سياسي و حمايتهاي مردمي براي بازسازي و فائق آمدن بر مشكلات ناشي از تجاوز دشمن و كاهش هزينه هايي هستند كه ديگران بوجود آورده اند.

رهبر معظم انقلاب اسلامي ايران، ملت فلسطين نيازمند يك زندگي آزاد، و شرافتمندانه بدون اشغالگري و محاصره است تا بتواند به قدرت و عزت واقعي خود دست يابد. تحقق اين هدف بعد از لطف و توفيق الهي، نيازمند ادامه حمايتهاي جنابعالي و ملت مسلمان ايران در مواجهه با حكومت ظالم آمريكا و رژيم جنايتكار صهيونيستي است.

در پايان تشكر و قدرداني من و ملت فلسطين از عنايتهاي جنابعالي و ملت ايران اسلامي را پذيرا باشيد.

                                                                                                                                         برادر شما اسماعيل هنيه

                                                                                                                                               رئيس هيأت وزيران


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

بدون شرح!!!
87/11/12  |  12:30
 

 

امام آمد

 

 

                                           تصویر را بزرگتر ببینید


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

ببخش عمّه!!!
87/11/12  |  11:58
 

ببخش عمّه! راه طولانی و فرساینده بود. دو نیزه، زیر چشم‏های کوچکم هراس می‏ریخت. با نوک نیزه‏ها اشک هایم را پاک می‏کردند؛ گریه و تازیانه همصدا بودند.

بازوهایم را ببین، نه، نه!... بگذار پوشیده بماند، آخر تو هم جای من، جای ما، تازیانه می‏خوردی! ببخش عمّه! راه، پر از همهمه تازیانه بود؛ پر از طعنه و تمسخر.

زهر خنده دشمن و تبسم هفتاد و دو تن آشنا بر سر نیزه.

تشنه بودم و در خواهش مکرّر آب؛ چقدر عذابت دادم! گرسنه بودم و تو از نگاه بی رمقم می‏خواندی و من همیشه منتظر بودم تا بگویی «فرزند برادر! صبر کن» آرامش این سخن، تمام تشنگیم را می‏نوشید و تمام گرسنگی ام را می‏بلعید و سفرِ بی‏همراهی پدر را ساده می‏کرد.

ببخش عمّه! چندبار از شتر لغزیدم؛ می‏لغزیدم و می‏افتادم؛ خسته و تشنه، گرسنه؛ تنها و دلشکسته و ناگهان، دستی، موهایم را چنگ می‏زد، گیسوانم را می‏کشید و باز تو می‏آمدی و مرا بلند می‏کردی و در حالی که خطی کبود از تازیانه بر شانه‏ها و دست‏های صبور و مهربانت می‏نشست، نجاتم می‏دادی.

ببخش عمّه! این همه راه آزارت دادم! انگشت‏های مهربانت، چقدر خارها از پایم جدا کرد و آغوش گرم و صمیمیت، چه آرامم می‏کرد!

 سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم روز خود را به چه روزی بنگر شب کردم

 

تازیانه چو عدو بر سر و رویم می‏زد

 

ناامید از همه کس روی به زینب(س) کردم


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

آيا آقا از من راضی هستند؟
87/11/11  |  16:26

 

امام زمان (عج)، امام رئوف و مهربان و دلسوز همه انسان ها، بلکه همه موجودات است؛ زیرا امامان علیهم السلام برنامه و اهدافشان همان برنامه و اهداف پیامبر گرامی اسلام است. قرآن مجید درباره پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید:

 

«لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْكُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ ، یعنی آنچه شما را آزار می دهد بر او سخت و گران است و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.» (توبه/128)

 

با توجه به مهربانی امام زمان (عج)، او انتظار سخت و مشکلی از ما ندارد. تنها چیزی که موجبات رضایت قلب مهربان آن حضرت از ما را فراهم می سازد، انجام واجبات الهی و ترک محرمات است. بنابراین اگر کسی به دستورات خداوند عمل نماید و وظایفی را که خداوند بر او مقرر کرده است، به درستی انجام دهد، یقیناً امام زمان (عج) از او راضی خواهد بود.

 

در این باره از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است:

 

شخصی از ایشان سؤال کرد، مردانگی در چیست؟

 

امام علیه السلام فرمود: « نبیند خداوند ترا در معصیتی که از آن نهی کرده و ببیند تو را در طاعتی که به آن امر کرده است.» (فقه الرضا،ص358)

 

بدیهی است که امام زمان (عج) از انسانهای که دارای صفت مردانگی هستند راضی است.

اما کسانی که وظایف و واجبات خود، مانند نماز، روزه، حجاب، خمس، زکات و ... را انجام نمی دهند و از محرمات و کارهای حرام پرهیزی ندارند، یقیناً امام زمان (عج) از آنان راضی نخواهد بود، هرچند در اعمال مستحبی مانند: رفتن به زیارت و ... شرکت فعال داشته باشند.

بنابر این، آنچه را که به طور خلاصه در این مقال می توان گفت این است که:

رضایت امام زمان (عج) در رضایت خداست و رضایت خدا در عمل به دستورات الهی که همان انجام واجبات و ترک محرمات باشد، است؛ زیرا که امام زمان (عج) خود مکلف به احکام و دستورات شرع مقدس اسلام و حافظ ارزش های دینی است.


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

یا باقر العلوم(ع)
87/11/10  |  19:54
 

        یا باقر العلوم(ع)

ابو ثمامه گويد: حضور امام باقر (ع) رسيدم و عرض كردم: فدايت شوم! من مردى هستم كه مى‏خواهم در مكه اقامت گزينم، ولى يكى از پيروان مذهب مرجئه (1) از من طلبكار است و من به او مديون مى‏باشم.نظر شما چيست؟ (آيا بهتر است كه به وطنم بازگردم و بدهكاريم را به آن مرد بپردازم، يا با توجه به اين كه مذهب آن مرد مذهب باطلى است، مى‏توانم پرداخت بدهى خود را به تأخير انداخته، همچنان در مكه بمانم؟)

امام فرمود: به سوى طلبكار باز گرد و قرضت را ادا كن و مصمم باش به گونه‏اى زندگى كنى كه هنگام مرگ و ملاقات خداوند، طلبى از ناحيه ديگر بر عهد تونباشد، زيرا مؤمن هرگز خيانت نمى‏كند(۲).

1 ـ مذهب مرجئه از جمله مذاهب ساختگى و انحرافى است كه معتقدان به آن چنان پايبند عمل نيستند و به ادعاى ايمان، دلخوش مى‏دارند و در روايات معصومين مورد لعن و نفرين قرار گرفته‏اند.ر ك: الفرق بين الفرق، مترجم 145 ـ

۲ـ دخلت على ابى جعفر (ع) و قلت له: جعلت فداك انى رجل اريد ان الازم مكة و على دين للمرجئة، فما تقول؟ قال (ع) : ارجع الى مؤدى دينك و انظر ان تلقى الله عز و جل و ليس عليك دين، فان المؤمن لا يخون.علل الشرايع 528، بحار 103/ .142


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

یا رئوف(ع)
87/11/09  |  15:44
                    

                        یا امام رضا(ع)

 

*زوار آستان تو از شیخ تا به شاب*

**تقصیر اگر کنند به طاعت شود حساب**

*پیوسته بحر لطف تو در جزر و مد بود*

**جزرش برد معاصی و مدش دهد ثواب**


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

9بهمن سالگرد شهادت غلامحسین افشردی(حسن باقری)
87/11/09  |  12:4

 

خاطره ای از سردار رحیم صفوی:

« در آغاز جنگ كه بني صدر ملعون و خائن در جبهه ها هم مي آمد ، من فرمانده عمليات خوزستان بودم. ما را به جلساتي كه راجع به جنگ بود راه نمي دادند. من با شهيد بزرگوار ( حسن باقري ) با تلاش مقام معظم رهبري كه نماينده حضرت امام (ره) در آن زمان بودند وارد جلسه شديم. در آن هنگام بني صدر با آن قيافه خاص خودش حضور داشت.

وقتي كه نوبت ما شد ، اول وضعيت دشمن قرار بود گزارش شود ، سپس وضعيت خودي بيان گردد. به شهيد بزرگوار اشاره كردم و گفتم: « برو توضيح بده اين مطلب را ».

من اين قسمت را از زبان مقام معظم رهبري عرض مي كنم ، آقا مي فرمايند: تا شما اشاره كردي كه حسن پاشو برو ، من ديدم كه يك جوان لاغر اندام و كوچولو پاشد بدون اينكه سر و ريشي ، محاسني داشته باشد ( البته ته ريش كمي داشت ). من دلم ناگهان ريخت. گفتم: « حالا اين بني صدر و اينها نشسته اند اين جوان چه مي خواهد بگويد ، تا آمد پاي تابلو ، آنتن را گرفت و شروع كرد وضعيت دشمن را منطقه به منطقه تشريح كرد كه : دشمن اينجا چند تانك دارد ، اينجا چه تيپ و لشكري مستقر است ، آنجا خاكريز زدند ، اينجا ميدان مين و آنجا سيم خاردار ايجاد كرده اند ، هر چه زمان مي گذشت قلبم روشن تر و چهره ام بازتر مي شد ، مثل يك روحاني كه مثلاً وقتي پسرش مي خواهد به منبر برود نگران است كه آيا مي تواند از عهده اين منبر برآيد يا نه. من چنين حالي داشتم ولي هر چه بيشتر صحبت مي كرد من قيافه ام بازتر مي شد. »

او در آن جلسه چنان گزارش دقيق ، مصور و خوبي ارائه داد كه همه حضار حتي خود بني صدر به شگفت درآمد كه اين جوان اين اطلاعات جالب را از كجا آورده است »

                   
 
{دراين موقعيت زماني و مكاني جنگ ما جنگ اسلام و كفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت خيانت به پيامبر اكرم (ص) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما بايد خود را آماده هرگونه فداكاري بكند.در چنين ميدان وسيع و اين هدف رفيع انساني و الهي جان داد و فداكاري امري بسيار ساده و پيش پا افتاده است و خدا كند كه ما توفيق شهادت متعالي در راه اسلام را با خلوص نيت پيدا كنيم.}
 
«استاد مشفق كاشاني» يكي از شاعران نامدار كشور، قرار بود به مناسبت برگزاري كنگره سرداران استان تهران، درباره سردار شهيد حسن باقري شعر بسرايد. گويا به خاطر برخي مشكلات از گفتن شعر درباره اين شهيد عزيز منصرف مي شود و تصميم مي گيرد كه انصراف خود را به دبير شوراي شعر كنگره اطلاع دهد. شاعر مي گويد: «در خواب شهيد باقري را ديدم. به من گفت كه چرا نمي خواهي برايم شعر بگويي. به او گفتم توان گفتنش را ندارم. گفت: تو شروع كن، مي تواني. وقتي از خواب برخاستم حس كردم كه نيروي تازه اي در من دميده شده است. با نشاط تمام شعر گفتن را شروع كردم. احساس كردم كه شعر در من مي جوشد و بي وقفه نزديك به پانصد بيت درباره او شعر گفتم.
شاعر در زمان حيات شهيد باقري را نديده بود. اين واقعه و نظاير آن بيانگر حضور توجه و اهتمام روح مطهر شهدا بر اعمال ماست كه پس از شهادت آنان، چگونه آرمان ها و اهداف شهدا را در جامعه خود پي مي گيريم
 


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

اول صفر - ورود كاروان اسرا به شام
87/11/08  |  16:40

 

ورود اسراء و رؤس شهداء به شام



شيخ كفعمي و شيخ بهايي و ديگران نقل كرده اند كه در روز اول ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسين عليه السلام را به همراه زنان و فرزندان اسير او وارد دمشق كردند، وقتي نزديك دمشق رسيدند حضرت ام كلثوم عليه السلام نزديك شمر (ملعون) رفت و به او فرمود از تو درخواستي دارم گفت: در خواست تو چيست؟ فرمود: ما را از دروازه اي داخل كن كه تماشاگران كمتر باشند و بگو كه سرهاي شهدا را از بين محامل بيرون ببرند تا مردم به تماشاي آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند چون ما رسوا شديم از بس به ما نگاه كردند، شمر (ملعون) از روي عناد بر خلاف خواسته او فرمان داد تا سرهاي شهدا را بر نيزه ها كرده و در ميان محملها قرار دادند ايشان را از همان دروازه ي ساعات كه جمعيت بيشتري داشت عبور دادند تا مردم ايشان را بيشتر ببينند.
علامه ي مجلسي ره در جلاءالعيون فرموده كه در بعض از كتب معتبره روايت كرده اند كه سهل بن سعد گفت من در سفري وارد دمشق شدم. ديدم كه بازارها را آذين بسته اند و پرده آويخته اند و مردم بسيار زينت كرده اند و دف و انواع سازهاي ديگر مي نوازند. با خود گفتم مگر امروز عيد است، تا آنكه از جمعي پرسيدم مگر در شام عيدي هست كه ما از آن خبر نداريم؟ گفتند: مگر تو در اين شهر غريبي؟ گفتم من سهل بن سعدم و به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيده ام. گفتند اي سهل ما تعجب مي كنيم كه چرا خون از آسمان نمي بارد و چرا زمين سرنگون نمي گردد. گفتم چرا؟ گفتند اين فرح و شادي براي آن است كه سر مبارك حسين بن علي عليهما السلام را از عراق براي يزيد (پليد) به هديه آورده اند. گفتم سبحان الله سر امام حسين عليه السلام را مي آورند و مردم شادي مي كنند! پرسيدم كه از كدام دروازه داخل مي كنند؟ گفتند از دروازه ي ساعات. من با عجله به سوي آن دروازه رفتم وقتي نزديك دروازه رسيدم ناگهان ديدم كه سواري مي آيد و نيزه در دست دارد و سري بر آن نيزه نصب كرده است كه شبيه ترين مردم است به حضرت رسول صلي الله عليه و آله، زنان و كودكان بسياري را ديدم كه بر شتران برهنه سوار كرده مي آورند. من رفتم نزديك يكي از آنها و پرسيدم كه تو كيستي؟ گفت من سكينه دختر امام حسين عليه السلامم. گفتم من از صحابه ي جد شمايم، اگر خدمتي داري به من بفرما. جناب سكينه عليها السلام فرمود كه بگو سر پدر بزرگوارم را جلوتر از ما ببرند كه مردم به تماشاي آن سر منور مشغول شوند و ديده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا صلي الله عليه و آله اين قدر بي حرمتي روا ندارند. سهل گفت من رفتم نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت، گفتم آيا ممكن است كه درخواست مرا انجام دهي و چهار صد دينار طلا از من بگيري؟ گفت درخواست تو چيست؟ گفتم درخواست من آن است كه اين سر را از ميان زنان بيرون ببري و جلوتر حركت كني زرها را از من گرفت و درخواستم را انجام داد.

 



ورود اهل بيت عليهم السلام به مجلس يزيد


اسيران آل محمد صلي الله عليه و آله را در حالي كه به ريسمانها بسته بودند وارد مجلس يزيد كردند، امام سجاد عليه السلام فرمود:«اي يزيد اگر رسول خدا صلي الله عليه و آله ما را در اين حال ببيند، به گمان تو چه خواهد كرد؟». يزيد دستور داد، آن ريسمانها را بريرند. سپس سر امام حسين عليه السلام را در مقابل او قرار دادند. يزيد لعنة الله عليه با چوب بر لب و دندان امام حسين عليه السلام مي زد. ابوبرزه ي اسلمي كه در مجلس بود، صدا زد:«واي بر تو اي يزيد، آيا چوب بر دندانهاي حسين پسر دختر پيغمبر صلي الله عليه و آله مي زني؟ گواهي مي دهم كه من پيامبر صلي الله عليه و آله را ديدم كه دندانهاي آن حضرت و برادرش حسن عليه السلام را مي بوسيد مي فرمود:«شما دو نفر آقاي جوانان اهل بهشت هستيد و خدا بكشد و لعنت كند كشندگان شما را و جهنم را كه بد جايگاهي است براي آنان آماده سازد.»
يزيد از سخنان ابوبرزه خشمگين شد و دستور داد او را كشان كشان از مجلس بيرون بردند. از امام رضا عليه السلام نقل شده كه: وقتي سر مقدس امام حسين عليه السلام را به شام بردند، به فرمان يزيد سفره اي گسترده شد، او و اصحابش كنار آن سفره نشستند، غذا و آبجو خوردند و پس از آن دستور داد آن سر مقدس را در طشت طلا گذاشته، زير تخت او روي زمين قرار دهند و روي تخت بساط شطرنج باز كرده بودند و يزيد شطرنج بازي مي كرد و حسين عليه السلام و پدر و اجدادش را مسخره مي كرد و هر وقت كه در قمار برنده مي شد، سه بار از آبجو مي آشاميد، و زيادي آن را در ميان آن طشت مي ريخت و مي گفت:«اي حسين قدرت من را چگونه مي بيني، گمان مي كني كه پدرت ساقي حوض كوثر است، وقتي كنار او رفتي، به من از آب كوثر نده، و جد تو ظرف طلا و نقره را بر امتش حرام كرد و اينك سر تو در ظرف طلا است، و پدر تو افتخار مي كرد كه در جنگ بدر، هماوردان خود (از كفار قريش) را كشته است، امروز تلافي روز بدر است.1

 


ورود اهل بيت به مجلس يزيد پليد


يزيد ملعون وقتي از ورود اهل بيت طاهره عليهم السلام به شام آگاه شد مجلس را آراست و با زينت تمام بر تختش نشست وقتي اهل بيت حضرت رسول صلي الله عليه و آله را با سرهاي شهداء عليهم السلام در باب دارالاماره حاضر كردند در طلب رخصت باز ايستادند. نخستين زحربن قيس (لعنه) كه مأمور بردن سر حضرت حسين عليه السلام بود رخصت حاصل كرده بر يزيد (پليد) داخل شد، يزيد (لعنه) از او پرسيد كه واي بر تو خبر چيست؟
گفت يا اميرالمؤمنين بشارت باد ترا كه خدايت فتح و نصرت داد همانا حسين بن علي با هيجده تن از اهل بيت خود و شصت نفر از شيعيان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كرديم كه جانب صلح و صلاح را فرو نگذارد و سر به فرمان عبيدالله بن زياد فرود آورد و اگر نه مهياي قتال شود ايشان اطاعت عبيدالله بن زياد را قبول نكردند و جانب قتال را اختيار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر برايشان بيرون شديم و از هر ناحيه و جانب ايشان را احاطه كرديم و حمله ي گران افكنديم و با شمشير تاخته بر ايشان بتاختيم و سرهاي ايشان را موضع آن شمشيرها ساختيم، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه بهر پستي و بلندي پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند با خدا يا اميرالمؤمنين به اندك زماني كه ناقه را نحر كنند يا چشم خوابيده به خواب آشنا گردد تمام آنها را با تيغ درگذرانديم و اول تا آخر ايشان را مقتول و مذبوح ساختيم. اينك جسدهاي ايشان در آن بيابان برهنه و عريان افتاده با بدنهاي خون آلوده و صورتهاي بر خاك نهاده همي خورشيد بر ايشان مي تابد، و باد خاك و غبار بر ايشان مي انگيزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همي زيارت كنند در بيابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاي آورد يزيد (ملعون) لختي سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر بر آورد و گفت اگر حسين را نمي كشتيد من از كردار شما بهتر خوشنود مي شدم و اگر من حاضر بودم حسين را معفو مي داشتم و او را عرصه ي هلاك و دمار نمي گذاشتم.
بعضي گفته اند كه چون زحر (لعين) واقعه را براي يزيد (پليد) نقل كرد آن ملعون بسيار متوحش شد و گفت ابن زياد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائي به زحر نداد و او را از نزد خود بيرون كرد.
و اين معجزه بود از حضرت سيدالشهداء عليه السلام چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زهيربن قين خبر داد كه زحربن قيس سر مرا براي يزيد خواهد برد به اميد عطا و عطائي به وي نخواهد كرد، چنانچه محمدبن جرير طبري نقل كرده.

 


خطبه ي حضرت زينب عليها السلام


وقتي كه يزيد در مجلس خود در ملاء عام، گستاخي هاي بسيار كرد و با اشعار كفر آميز آنچه خواست گفت و دم از شان پيروزي خود زد، لازم بود كه با يك سخنراني مستدل و آتشين، سركوب گردد و بادهاي غرورش از مشك سياه وجودش خالي شده و با استناد به آيات قرآن به او پاسخ داده شود و مردم آگاه شوند قهرمان اين ميدان حضرت زينب عليها السلام بود كه صلابت و شجاعت را از پدر و مادرش به ارث برده بود و در پرتو نورانيت برادرش امام حسين عليه السلام رشد كرده بود، ايشان برخاست و خطبه ي خود را چنين آغاز كرد:«به نام خداوند بخشنده و مهربان. خداوند جهانيان را حمد و سپاس مي گويم و بر پيامبر اسلام و خاندان او، درود و سلام مي فرستم. خداوند متعال حقيقت را نيكو بازگو فرمود، آنجا كه در قرآن بيان داشت:«پايان كار كساني كه زشتكاري و گناه انجام داده اند، به جايي رسيد كه آيات خدا را دروغ شمردند و آنها را به استهزاء و مسخره گرفتند.» (روم – 10)
آري كلام خدا صدق و راست و عين واقعيت و حقيقت است.
يزيد! از اين كه زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفته اي و ما را همانند اسيران خارجي به شهرها و ديارها كشانده اي، گمان كردي كه ما در نزد خدا خوار و پست، شده ايم و تو در پيشگاه او قرب و منزلت داري؟ و با اين تصور خام و باطل، باد به غبغب انداخته اي و با نگاه غرورآميز و نخوت بار به اطراف خود مي نگري، در حالي كه از اين كه دنيايت آباد شده است و كار طبق مراد تو مي چرخد و مقام و منصبي را كه حق ما خاندان است در دست گرفته اي شاد و خوشحالي. اگر چنين تصور باطلي بر وجود تو حكم فرما شده است، لحظه اي بينديش و فكر كن. مگر تو فراموش كرده اي كلام خدا را جايي كه مي فرمايد:«گمان نكنند آنان كه به راه كفر بازگشته اند، كه آنچه ما بر آنها پيش مي آوريم و آنها را مهلت مي دهيم، به نفع آنان و به خير و سعادتشان است. اين مهلت دادن نه تنها به نفع آنان نيست، بلكه دقيقاً براي آن است كه بر گناهان خود بيفزايند، و براي آنان عذاب ذلت آميز ابدي در پيش مي باشد.» (عمران – 178)
اي پسر كساني كه جدمان ((پيامبر صلي الله عليه و آله) در فتح مكه) اسيرشان كرد و سپس آزاد نمود! آيا اين امر از عدالت اسلامي است كه زنان و كنيزان خود را در پشت پرده جاي دهي، ولي دختران پيامبر خدا را در ميان نامحرمان، به صورت اسير حاضر نمايي؟ تو زنان و كنيزان خود را در حرم ستر و پوشش نگاه داري، ولي خاندان رسالت را با دشمنانشان در شهرها و آباديها بگرداني تا باده نشينان، نزديكان، بيگانگان، اراذل و اشراف، آنان را ببينند، در صورتي كه از مردان آنان كسي همراهشان نيست و از حاميان و طرفدارانشان سرپرست و حمايت گري ندارند. چگونه اميد خير مي توان داشت از فرزند فردي كه با دهان خود مي خواست جگر پاكان را ببلعد؟2 و گوشت و خون او از شهيدان اسلام روييده است؟ چگونه مي توان از فردي انتظار كوتاه آمدن را داشت كه همواره با بغض و دشمني و كينه و عداوت، به خاندان ما نگريسته است؟
يزيد! اين جنايات بزرگ را انجام داده اي، آنگاه نشسته اي و بي آنكه خود را گناهكار بداني يا جنايات خود را بزرگ بشماري، با خود ندا سر مي دهي:« اي كاش پدران من حضور داشتند و از سر شادماني و سرور، فرياد برمي آوردند و مي گفتند اي يزيد! دست تو شل مباد؟» اين جمله ي جسارت آميز را مي گويي، در حالي كه با چوب دستي بر دندانهاي مبارك سيد جوانان بهشتي مي كوبي؛ زهي بي شرمي و بي حيايي! چگونه چنين ياوه سرايي نكني؟ تو بودي كه زخمهاي گذشته را شكافتي و دست خود را با خون پيامبر آغشته ساختي، و ستارگان روي زمين از آل عبدالمطلب (نسل جديد) را خاموش نمودي و اكنون پدران خود را (نسل شرك و بت پرستي) ندا مي دهي و گمان داري كه با آنان سخن مي گويي. به زودي خودت به جمع آنان ملحق مي گردي، و در آن جايگاه عذاب ابدي است كه آرزو مي كني كه اي كاش دستهايم شل و زبانم لال مي گشت و هرگز چنين ياوه ها را به زبان نمي آوردم، و هرگز چنين كارهاي ناشايستي را كه انجام داده ام، انجام نمي دادم.
پروردگارا! حق ما را از دشمنان ما بگير و از آنان كه بر ما ظلم كردند، انتقام بكش و آتش غضب را بر كساني كه خون ما و حاميان ما را ريختند، فرو فرست.
«گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند، بلكه آنان زنده هستند و در نزد پروردگار خود، مرزوق و متنعم مي باشند.»3
اي يزيد! تو را كفايت مي كند كه داور و حاكم تو خداوند باشد و خصم تو پيامبر، و جبرئيل هم از او حمايت كند. به زودي آنان كه تو را مورد حمايت قرار داده اند و بر اين جايگاه نشانده اند و بر گُرده ي مسلمانان سوار نموده اند، در خواهند يافت چه ستمگري را انتخاب نمودند و به زودي در خواهيد يافت كه كداميك از شما بدبخت تر و ناچيزتر از همگان هستيد؟
اي زاده ي معاويه! اگر چه شدائد و پيشامدها و فشار روزگار مرا در شرايطي قرار داد كه مجبور شدم با تو حرف بزنم، اما تو را كوچكتر از آن مقام ظاهري ات مي بينم و تو را بسيار توبيخ و سرزنش مي كنم. چگونه سرزنش نكنم با اينكه چشمان در فراق دوستان، گريان، و دلها در فراق عزيزان، سوزان مي باشد.
آه! چه شگفت انگيز است كه مردان خدا به دست حزب شيطان كشته شوند! دستان جنايتكار شما، از خون ما خاندان آغشته شده است و دهانتان از گوشت ما خاندان پيامبر، پر و مالامال است آري! راستي جاي شرم نيست كه آن بدنهاي پاك و پاكيزه بر روي زمين بمانند و گرگهاي بيابانها بدنهاي آنها را ديدار كنند و تو مغرور و سرمست قدرت، بر اريكه ي قدرت تكيه زني و به خودت ببالي؟
يزيد! هر آنچه مي خواهي مكر و فريب و كوشش خود را به كار گير، ولي هر چه تلاش و مكر به كارگيري، باز هرگز توان آن را نداري كه ذكر خير ما را از يادها بيرون ببري. تو هرگز قدرت آن را نداري وحي ما را نابود و ذكر ما را خاموش سازي، و از اين راه به آرزوي پليد و ديرينه ي خود نايل شود. سعي و تلاش تو هرگز نخواهد توانست ننگ و عار اعمالت را از دامن تو پاك سازد، هرگز هزگز.

 

 


خطبه ي آتشين علي بن الحسين عليه السلام در مسجد اموي شام

 

امام سجاد عليه السلام بر بالاي منبر مسجد اموي شام بعد از حمد و ثناي پروردگار فرمود: اي مردم حق تعالي به ما اهل بيت رسالت شش خصلت عطا كرده و به هفت فضيلت ما را بر ساير خلق برتري داده، و اما آن خصلت؛ علم و بردباري و جوانمردي و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاي مومنان است. و فضيلت داده است ما را به آنكه از ما است نبي. مختار محمد مصطفي صلي الله عليه و آله، و از ما است صديق اعظم علي مرتضي عليه السلام، و از ما است جعفر طيار كه با دو بال خويش در بهشت با ملائكه پرواز مي كند، و از ما است حمزه شير خدا و شير رسول خدا صلي الله عليه و آله، و از ما است دو سبط اين امت حسن و حسين عليهما السلام كه دو سيد جوانان اهل بهشتند.4 هر كس مرا مي شناسد كه مي شناسد و هر كس مرا نمي شناسد من به او از حسب و نسبت خودم خبر مي دهم.
اي مردم! منم فرزند مكه و مني، منم فرزند زمزم و صفا. و همين طور مفاخر خويش و مدائح اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود:
منم فرزند فاطمه ي زهرا عليها السلام، منم فرزند سيده ي نساء، منم فرزند خديجه ي كبري، منم فرزند امام مقتول به تيغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه ي صحراي كربلا، منم فرزند غارت شده ي اهل جور، منم فرزند آنكه جنيان زمين و مرغان هوا براي او نوحه سراي كردند، منم فرزند آنكه سرش را بر نيزه كردند و در شهرها گردانيدند، منم فرزند آنكه حرم او را اولاد زنا اسير كردند، مائيم اهل بيت محنت و بلا، مائيم محل نزول ملائكه ي سماء و مهبط علوم حق تعالي.
امام سجاد عليه السلام همچنان گفت و مردم گريه كردند و صداي گريه و ناله بلند شد، يزيد ترسيد كه آشوب به پا شود به مؤذن فرمان داد: اذان بگو، مؤذن الله اكبر گفت حضرت فرمود از خدا چيزي بزرگتر نيست چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللهُ حضرت فرمود كه شهادت مي دهند به اين كلمه پوست و گوشت و خون من، چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنّ مُحَمّداً رَسُولُ اللهِ صَليّ الله عَلَيْهِ وَ الِهِ، حضرت فرمود كه اي يزيد (لعنه الله) بگو اين محمد صلي الله عليه و آله جد من است يا جد تو، اگر مي گوئي جد توست دروغ گفته اي و كافر مي شوي، و اگر مي گويي جد من است پس چرا عترت او را كشتي و فرزندان او را اسير كردي آن ملعون جواب نداد و به نماز ايستاد.
خطبه ي حضرت زينب عليها السلام و امام سجاد عليه السلام به قدري وضع شام را تغيير داد كه يزيد طبق خواسته ي حضرت زينب عليها السلام اجازه داد كه در دمشق براي مصائب امام حسين عليه السلام عزاداري شود، حضرت زينب عليها السلام و همراهانشان در «داره الحجارة» هفت روز عزاداري كردند، زنان بسيار در آن مجالس شركت مي كردند، نزديك بود مردم به سراي يزيد بريزند و او را بكشند، مروان كه در آن هنگام در شام بود، احساس خطر كرد و به يزيد گفت: مصلحت نيست كه اينها (امام سجاد عليه السلام و همراهانش) در شام بمانند هر چه زودتر آنها را به مدينه بفرست.
عزاداري اهل بيت عليهم السلام در دمشق موجب شد كه تمام زنان قريشي لباس سياه بپوشند، روز هشتم عزاداري، يزيد وسائل سفر را آماده كرده، امام سجاد عليه السلام و همراهانش را روانه ي مدينه كرد.5

 
 پاورقي ها:

1. امالي صدوق.
2. در اينجا زينب (س) اشاره به جنگ احد مي كند كه در آن روز هند، مادر معاويه، جگر حمزه، عموي پيغمبر(ص) را در دهان گذاشت و خواست بخورد، ولي نتوانست و آن را از دهان بيرون افكند. ‍[مترجم]
3. آل عمران آيه 168.
4. در اين روايات ذكر نشده و ظاهراً به ملاحظه اي ذكر نشده و هفتم حضرت مهدي صاحب الزمان عليه السلام است كه مي كشد دجال را و در روايت كامل بهائي ذكر شده. والله العالم.
5. نفس المهموم (ص)، 262 – و ترجمه مقتل ابي نخف، ص198 و 200.

 
منابع:

۱. سوگنامه ي آل محمد (ص)/ محمدي اشتهاردي/ چاپ نهم/ زمستان 1375/ انتشارات ناصر قم - صفائيه.
2. منتهي الامال جلد اول/ حاج شيخ عباس قمي/ چاپ اول 1376/ انتشارات هلال.
3. ترجمه ي لهوف علي قتلي الطفوف سيد بن طاووس/ مترجم و مُعَرّب: عبدالرحيم عقيقي بخشايشي/ چاپ دوم 1378/ ناشر: دفتر نشر نويد اسلام قم.


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

شهید امام رضا(علیه السلام)
87/11/07  |  16:36

 

اوايل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خو مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(عليه السلام). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(عليه السلام) نقش بسته به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريع مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.

شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(عليه السلام) داشت...»

برگرفته از کتاب تفحص


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

می آید...
87/11/04  |  20:26

 

کسی آرام می آید ؛نگاهش خیس عرفان است
 

قدمهایش پر از معنا ،دلش از جنس باران است

 

کسی فانوس بر دستش ،بسان نور می آید 

 

امید قلب ما روزی ز راه دور می آید


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

 
 
 
 
 
هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ(بدون دخل و تصرف)برای همگان آزاد است.