تبليغاتX
::هيات خادمين الرضا(ع)-شهرستان رشت::
 
حضرت رضا (ع) فرمودند: بعد از انجام واجبات، كارى بهتر از ايجاد خوشحالى براى مؤمن، نزد خداوند بزرگ نيست. « لَيْسَ شَىْءٌ مِنَ الاْعْمالِ عِنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ بَعْدَ الْفَرائِضِ أَفْضَلَ مِنْ إِدْخالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ ».
 
 
 
 
 
 
گفت‌وشنود با ثروتمندترين مرد معنوي جهان در سال 74
88/02/29  |  20:16
 

 
نماز شب، نماز شب، نماز شب! کليد توفيقات روز است

حسن طاهري

سلامٌ عليه يَوْمَ يَموُتُ

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است (حافظ)

مرغ باغ ملكوت را چه به خاك نشيني؟ سبك‌بالان شيداي حريم حرم را چه به آسودگي؟ وقتي كه مستغرق در جلوه دوست در نياز و راز و نمازي و همه لذايذ و حلاوت‌هاي عالم را به لحظه‌اي از لحظات ذكر يار، نفروشي، آن‌سان خواهي شد كه ايشان شد؛ غرق در محبت و معرفت و پربهجت، چون وارستگان بار يافته در كهكشان؛ هماناني كه به مقام بي‌انتهاي انقطاع از غير و كمال انفصال از ذيل رسيده‌اند و در سدرة المنتهي، در صدر هستي، هم‌نشين يار شده‌اند. از چيست اين؛ جز آن‌كه خطاب «و لَهَدَيْناهُم صِراطاً مستَقيماً» (نساء/68) قرار گرفته‌اند و به كلام و فرمان حق دل سپرده كه فرمود: «مُوتوا قَبْلَ اَنْ تَموُتوا»(حديث قدسي)

راه يافته در حلقه و زمره پر جذبه نور را كه اشتياق و اختياري نيست تا دل در گرو ديگري نهد. مي‌ميراند تعلق را و مي‌شويد دل را از هر آنچه غير حقيقت است تا جَلَوه‌اي شود از جلوات حضرت‌ عشق و آينه‌اي براي رؤيت عظمت جلّ و عَلي. مي‌روياند وجود خويش را در ترنّم اشك و اشتياق و شيدايي و زنده مي‌شود دلش به عقش؛ چونان زندگاني كه حيات طيّبه قرآني و عرفاني را يافته‌اند. اينان را چه به مرگ، كه زنده‌ترين زندگان زندگاني ابدي‌اند.

خدا را مهلتي اي پير هميشه نوشان از مي عشق! اندكي آهسته‌تر كه از وجودت گوهري هنوز نگرفته اين دل ما! اندكي تأمل كه جان‌ها تازه مدهوش است از نگاه پر شراره‌ات! اگر چه سكونت كوي دوست را نتوان فروخت به دنيايي، وليك چه بسيارند دلدادگانت كه حق حيات معنوي بر آنان داري. حيات بخش بودي بر مردگاني چون ما؛ چونان كه دم مسيحايي حضرت روح الله (س) ساكنان سركوي دوست را حياتي جاودانه بخشيد تا قيام و قيامت؛ تا ابد! زنده بودي و زنده ساختي، آن سان كه در لحظه عروجت باران بهاري، جوانه بر خاك مرده مي‌روياند. واژه‌ها كوچك‌تر از آنند كه وصف تو بگويند. جمله‌ها نارساتر از وصف بلنداي وجودت. به كدام حرف و واژه بسنده كنيم: «منوّر ايمان»، «اسوه پارسايي»، «زنده به عشق»، «مستغرق در صحبت يار»، «همنشين ماه و مهر»، «پرچم هدايت»، «مناره تقوا»، «كوه استوار عرفان»، «بنده نيكوكار»، «عبد صالح»، «استاد كامل»، «ثروتمندترين ابر مرد معنوي جهان»، «دارنده رداي مرگ اختياري». به كدام واژه تو را بخوانيم كه هر واژه را مردان صالحي بر تو نهاده‌اند كه خود از پيوستگان به وادي گمنامي و بي‌نشاني‌اند. از باريافتگان در تحت قباي ربّ الارباب كه فرمود: «اوليائي تَحْتُ قَبايي لا يَعرِفُهم غَيري» (حديث قدسي) از جمله «فِي السّماءِ مَعْروفون وَ فِي الاَرضِ مَجْهولون». (نهج البلاغه) ما را چه به ره‌يافتن در حضيرة قدسي آسمانيان! سخن ناگويا و خامه در خود شكافته است، از بيان ذرّه‌اي از بيكراني ژرفاي وجود پر بهجت ايشان.

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند (حافظ)

به مسجد فاطميه (س) معروف به «خانوم» كه مي‌رسيدي، هر صبح و شام و در هر وعده ايستادن به نياز و نماز، صف در صف، كساني را مي‌يافتي كه در پي قدقامت او، دل به آسمان مي‌سپردند. قنوت و ركوع و سجود و تكبير و قيام بود كه در سبد سبد بهشتي، به دست و بال فرشتگان تا به عرش مي‌رسيد. درست پانزده سال پيش بود و در فصل پر حرارت تابستان قم. نوجواني كه در اوج رسيدن به مدارج علمي و معرفتي حوزه‌ها آرزوها داشت. نماز كه پايان يافت پير دلربايي از محراب برخاست كه با چشمانش دل مي‌ربود. جادوي نگاهي كه در جايي نمي‌يافتي، جز به جمع واصلان حق. از باب طلب خير به كلام عشق مي‌خواستم بدانم كه سر در گرو سربازي امام غايب (عج) نهم يا خير؟ با اشاراتي سريع، كريمه‌اي از صحيفه الهي را باز فرمود و با همان قامت تكيه داده بر كنارة محراب، سر و دست به پائين تكان دادند؛ آن هم دو بار و اين يعني بسيار خوب، با تأكيد. به هنگام استخاره با هيچ كسي سخن نمي‌گفت. تنها با اشاره دست و چشم و ابرو، سخناني مي‌فرمود كه هزاران جمله در خود داشت.

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود از دل و از جان نرود (حافظ)

سالي نگذشته بود كه به اشارت و رهنمود او در طلب علم دين گام نهاده بودم. درست چهار ماه گذشته از بهار 1374 در نخستين روزهاي تير ماه و گرماي سخت عصر جمعه قم، كمتر كسي را در كوچه و خيابان مي‌يافتي و من كه از بحث صمديه، باز مي‌گشتم، از مدرسه به سمت كوچه ارك راهي بودم. از كوچه ارك كه پاي در خيابان ارم گذاشتم، ايشان بود و در كنارشان طلبه‌اي كه مي‌شناختمش. هر دو وارد كوچه ارك شدند و من نيز به آنان پيوستم. تنهاي تنها و در خلوتي سه نفره. طلبه پرسش‌هايش را گفت و پاسخي شنفت و رفت. و من ماندم و وجود نوراني مردي كه تصور تنها بودن با او را هيچ‌گاه نداشتم. سرشار بودم از شوق؛ آن‌چنان كه به طرب آمده باشم. گويا سال‌ها بود كه مي‌شناسدم. همچون پدري مهربان، سرشار از تبسم و مهر و صميميت، عصا به دست، عمامه‌اي ساده، لباسي تميز و قديمي و شالي بافتني بر كمر بسته، آهسته مي‌رفت. سخنم را كامل مي‌شنيد و چون سخن مي‌گفت به رسم ادب مي‌ايستاد و پاسخ را مي‌فرمود.

پرسيدم: «حضرت استاد! كسب و علم و معرفت آن‌چنان هم كه مي‌گويند، آسان و كوتاه نيست. چه بايد كرد؟» تبسّم فرمود و گفت: «عزيزم! راه را كوتاه و بار را سبك كنيد. سبك بار باشيد، تا آسوده راه رويد. مسافت طولاني است و سخت و دشوار. بار سنگين شما را باز مي‌دارد از ادامه راه. بارتان را كم كنيد. گناه نكنيد و از معصيت دوري جوييد تا بار سبك شود و مسافت كوتاه. براي كم كردن بار، گناه نكنيد!»
عصايش را حركت داد و به راه افتاد و من در پي ايشان باز پرسيدم: «حضرت استاد! چه بسيارند جوانان مشتاقي كه به انسان رجوع مي‌كنند. براي ترويج معنويت و امور ديني و بالا بردن سطح بهره‌وري و باردهي معنوي به آن‌ها چه كنيم؟» دوباره ايستادند و با نشاط و صميميتي بيشتر، دستشان را جلو آوردند و فرمودند: «با دست پر جلو رويد. خودتان را كه اصلاح كنيد، دستانتان پر خواهد بود. با دست پر حركت كنيد. مطمئن باشيد، مؤثر خواهيد بود. خودتان را كه اصطلاح كنيد، ديگران به شما روي مي‌آورند و به سمت شما مي‌آيند. باز هم مي‌گويم، راه را طولاني نكنيد؛ مسافت را كوتاه و بار را سبك كنيد!»

و اين جملات كوتاه را كه مي‌نگارم، ايشان برايم به تفصيل مي‌فرمود؛ با شاهد مثال، شعر و حديث و آيه، قصه و حكايت و حادثه. آن‌چنان كه بندبند آن در تمام وجودم حك مي‌شدند. دوباره پرسيدم: «كدام يك از اساتيد اخلاق بهترند؟ و در اين راه چه بايد كرد؟» و دوباره تبسم ايشان بود كه شكفت. شايد به ناپختگي و ناداني من كه از استاد كامل معرفت و عشق چنين پرسشي مي‌نمودم. آب در كوزه و من تشنه لبان گرد جهان مي‌گشتم. سپس با خنده‌اي پدرانه فرمود: «عزيزم! اين‌ها ملاك نيست. خيلي از افراد به دنبال استاد و معلم اخلاق مي‌روند، اما به همان چيزي كه مي‌دانند، عمل نمي‌كنند. در آغاز كار بسياري هستند كه تشنه معرفت و اخلاق هستند. به ظاهر تشنه‌اند، اما ممكن است همان شيداي تشنه لب، استاد خود را به قتل برساند؛ همچون ابن ملجم كه شاگرد اميرالمؤمنين (ع) بود. بايد مجاهده با نفس را كامل كنيد، سپس به اين مرحله برسيد. «لَنَهْدينّهَم سُبُلَنا» بايد حاصل شود. اگر ديديد هدايت در مسير خدا به دست نيامده، بدانيد كه مجاهده‌تان ناقص بوده. مجاهده را كامل كنيد؛ يقين بدانيد كه خداوند همه امور را اصلاح خواهد فرمود. هدايت خداوند در صورتي كامل و تمام مي‌شود كه مجاهده شما كامل باشد»

ايشان مي‌گفت و من مي‌شنفتم؛ جلمه جمله نوراني‌اش را. به منزل ايشان كه رسيديم، دستان فرتوتشان را به دو دست گرفتم و لب بر آنان نهادم با تمام وجود. با خويش مي‌خواندم مصرعي را كه بارها از ايشان شنفته بودم: «در خانه اگر كس است، يك حرف بس است» و حال آن‌كه در آن دقايق، حرف‌ها به من فرمود. از آن عصر به يادماندني، شبي چند نگذشته بود كه در بازگشت از نماز عشاء در پي ايشان دوان دوان شدم؛ در عطش نوشيدن جرعه‌اي ديگر از كلامش. اين‌بار پرسشي را كه در ادامه زيارت آن عصر در ذهنم ايجاد شده بود، باز گفتم: «حضرت استاد! براي كامل كردن مجاهده و كسب توفيق خدمت به اسلام، لذّت عبادت و انسان شدن، آسان‌ترين راه و كليد چيست؟» همچون پيش ايستاد و اين بار با قاطعيت، دقيقاً چنين فرمود: «نماز شب، نماز شب، نماز شب! نماز شب كليد توفيقات روز است.»

گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بر بست و به گردش نرسيديم و برفت (حافظ)

صبر است مرا چاره هجران، صبر! ديگر چه جاي شكايت و اشك و شراره آه؟! با كسي كه پاي در عقال عقل، بسته نام و ننگ و فريب است، چه جاي شرح فراق و داغ تو؟! «فراق يار نه آن مي‌كند كه بتوان گفت» با تو لحظه‌اي از لحظات بودن، آرزوي ديرينه ساكنان سختي كشيده معرفت است. هر كسي را كه راه نيست بر حلقه مستان خراباتي! عاقلان، خرابيِ خرابات را مي‌نگرند و شيدايان، آبادي خراب آباد دل. فهم اين جمله كه داند «ساخت ما را هم او كه مي‌پنداشت / به يكي جرعه‌اش خراب شديم» (محمود سنجري)

تنها ماييم كه دير رسيده بر قافله معرفت تو، انگشت حسرت به لب، مي‌خوانيم كه «نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز» دلخوش به آنيم كه با قافله مطيعان خدا و رسول و وارثان انبيا و صديقين و شهدا و صالحان، آشناييم و سربلنديم كه رفيق و هم‌نشين آنان، هر چند دورادور و پاي در گل و مانده در دام نام و نان! اگرچه «زبان خامه ندارد، سر بيان فراق»، ليك خرسنديم به دوستي با دوستان بهترين دوستان خدا و پيوستگي با كريمه نور كه فرمود: «وَ مَنْ يُطع الله و الرسول فاولئك مع الذين اَنعَمَ الله عليهم من النّبيّينَ و الصّديقين و الشهداء و الصالحين و حَسُنَ اولئكَ رفيقاً» (نساء/69)

داغ دل ما را چه شفا و مرهمي است، جز به اين اميد كه شادان و خرامان به حريم آسمانيان در زمزمه با امام غايب از ديده، چنين پر كشيدي اي آسماني مرد!

مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم
كه پيش چشم بيمارت بميرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پيرم
خوشا آن دم كز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه
زبام عرش مي‌آيد صفيرم (حافظ)

كنون كه وجود ايشان در جوار رحمت حق آرميده و بانگ الرّحيل فرموده، شنوايان و بينايان اهل راز، اين خطاب حق را مي‌شنوند و مي‌بينند:

«و سلامٌ عَليه يَومَ وُلِدَ و يَومَ يَموتُ و يَوْمَ يُبعَثُ حيّاً» (مريم/ 15)

منبع


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

انالله و اناالیه راجعون
88/02/27  |  19:17
 

مرجع عالیقدر جهان تشیع

 حضرت آیت الله محمد تقی بهجت فومنی

به ملکوت اعلی پیوست

 

 

این مصیبت بزرگ را به امام زمان (عجه الله)

و

مقام معظم رهبری(حفظه الله) تسلیت عرض می نماییم


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

وای مادرم...
88/02/18  |  20:40
 

وای مادرم...

 

سليم بن قيس اين قضيه را از سلمان و عبداللَّه بن عباس روايت مى‏كند كه گفتند:

«پس از بيعت با ابوبكر، بارها به دنبال على فرستادند اما على حاضر نشد نزدشان بيايد. عمر غضبناك برجست و خالد بن وليد، و قنفذ را صدا زد و دستور داد كه هيزم و آتش بياورند. سپس راه افتاد تا به در خانه على رسيد. فاطمه عليهاالسلام پشت در نشسته بود. پس از وفات رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله سرش را مى‏بست و جسمش نحيف و لاغر شده بود.

عمر در زد، سپس ندا داد: پسر ابى‏طالب! در را باز كن. فاطمه عليهاالسلام گفت: عمر! تو را با ما چه كار، ما را به حال خودمان رها نمى‏كنى؟! گفت: در را باز كن و الّا خانه را به رويتان آتش مى‏زنيم. فاطمه گفت: عمر! از خداوند عزوجل پروا ندارى، در خانه‏ام بر من وارد مى‏شوى و بر من هجوم مى‏آورى؟! عمر حاضر نشد برگردد. آتش خواست و در را آتش زد. در سوخت.

پس عمر آن را به داخل راند. فاطمه به سوى او آمد و فرياد كشيد: پدر! يا رسول‏اللَّه...».

(1)

1_بحارالانوار، ج 43، صص 197- 198; ج 28، ص 299; كتاب سليم (اعلمى) ج 2، ص 250


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

استاد شهید مطهری
88/02/12  |  20:40

 

مرحوم استاد شهید مطهری با صراحت ایدئولوژی اسلامی متکی به متون اسلامی و بدون هیچ گرایش به چپ و راست مطرح می نمود.

مرحوم شهید مطهری از اول حساسیت عجیبی روی تفکر التقاطی داشت و آن وقت که همه با تفکرات التقاطی برخوردهای سطحی داشتند او با کمال سختگیری روی جا به جای این تفکر می ایستاد و آن را مردود می شمرد که در این زمینه نمونه های بی شماری از ایشان به یاد دارم. در همان جلسه ای که گفتم قرار شده بود که شرکت کنندگان هر کدام که آمادگی دارند متنی را به عنوان زمینه جهان بینی اسلام تهیه کنند. چند نفر متنی تهیه کردند از جمله آن چند نفر یکی من بودم. در این متن ویژگیهای اندیشه اسلامی را ذکر کرده بودم : اندیشه اسلامی ، ضد استعماری، ضد استبدادی و در آخر اضافه کرده بودم اندیشه اسلامی ضدالحادی است. یادم نمی رود که ایشان از این قسمت خیلی خوششان آمده بود و بارها به خود من گفتند که این نکته ضدالحادی نکته دقیق و بسیار ظریفی بود که شما مطرح کردید زیرا هر اندیشه ای هر فصلی از فصول جهان بینی که اندک گرایش به زمینه های تفکر الحادی داشته باشد جزء جهان بینی اسلامی نیست.

 (مصاحبه با حضرت آیت الله خامنه ای)

 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

آدرس جلسات هفتگی هیات در شش ماهه دوم سال 88
88/02/05  |  13:13
 

 


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

به یاد مهمانی شهداء
88/02/05  |  3:1
 

*عصر هشتمین روز از سال هشتاد و هشت،به همراه عده ای که نامشان با نام امام هشتم گره خورده بود، نه به قصد زیارت گنبد و بارگاه ، بلکه به قصد زیارت سرزمین هایی که با خون شهداء مقدس شده اند،راهی جبهه های جنوب شدیم و از آنجا که نماز را به نیت تقرب به معبود شهداء در مسجد قدس شهرمان ،به جا آورده بودیم،از همان آغاز راه، عطر حضورشان را در بین خود استشمام می کردیم.

*قرار بود این سفر،ضیافتی باشد میان ما و شهداء،تا ما مهمان باشیم و آنان میزبان، اما ادب حکم می کرد که ابتدا ما پیش دستی کرده و آنها را مهمان سفره خود کنیم تا خود بر خالی بودن دست هایمان اعتراف کنیم و برایمان سنگ تمام بگذارند و آن شب عجب سفره شامی پهن بود در کنار مزار شهدای شهرستان قزوین.

*ضیافت شهداء شروع شد،از همان زمان که به پادگان دوکوهه پانهادیم و عطر خوش حضور سردارانی چون حاج احمد متوسلیان را در میان سکوت پرمعنای دوکوهه،برمشام جان رساندیم و آخرین وعده گاه دنیایی شهداء با معبودشان،اولین وعده گاه ما با معشوقان الهی شد.

*شب  را در پادگان دژ خرمشهر، در حالی به صبح رساندیم که باران رحمت خداوند،به بهانه پاک کردن خطاهای زائدش،آن چنان بر خاک خرمشهر باریده بود که ما از فردای آن شب،با گل هایی سر و کار داشتیم که از جانب شهداء،مدال مهمان افتخاری را به لباس هایمان حک می کردند.

*صبح روز دوشنبه،با نماد پرچم «یالثارات الحسین» ستاد شهید صیاد شیرازی که رنگ خون شهدا را داشت با شماره های هشتم و نهم که در میان این همه زائر،بر پیشانی اتوبوس های ما،جا خوش کرده بودند،به سمت محل های عروج شهداء حرکت نمودیم.

*ساعتی مانده به ظهر،زائر آب های اروند شدیم،اروندی که خود نیز زائر است چون از کنار شش گوشه امام حسین(ع) می آید،اروندی که بر خلاف ظاهرش بسیار مواج و خروشان است و همچون نامش وحشی ست.اروندی که باب الجواد عملیات والفجر هشت شد و پرچم گنبد امام هشتم را بر بالای مناره بلند شهر فاو به اهتزاز در آورد.

*غروب روز دوشنبه،غروب شلمچه شد،غروبی که هیچگاه از یاد زائرانش بیرون نخواهد رفت و دوستانی که در زیر نم نم باران،نه در مقابل سرخی خورشید،بلکه در مقابل کربلای حسین (ع)، رو به آسمان بلند شدند و گام هایی که زائر قدم های امام هشتمی شدند که خود زمانی به زیارت این سرزمین آمده است و سوالی که در میان چشمان زائران شلمچه،پس از استقرارمان در پادگان حمید،موج می زند که نمی دانند حال به یکدیگر مشهدی بگویند یا کربلایی!!!

*صبح روز سه شنبه،سر از کربلا!بیرون آوردیم،طلائیه،قطعه ای از کربلا،یک طرفش نهر است همچون نهر فرات ،یک طرفش محل افتادن دست بریده علمدار جبهه هاست همچون کف العباس،یک طرفش محل عروج سردارانی ست که چون اربابشان،بی سر به لقاء معبودشان شتافتند همچون حرم حسین(ع) و یک طرفش زائران قطعه ای از بهشت اند همچون ما.

*عصر آن روز ،عصر عاشورایی هویزه بود که چون عصر عاشورای کربلا،بدن های مطهر شهدایی با لب های خشکیده از تشنگی، و زیر زنجیر تانک های دشمن،آخرین نفس هایشان را در آغوش خداوند می کشند و از آنها فقط تکه پاره هایی از گوشت و استخوان به جا مانده بر زنجیرها باقی می ماند و ما نیز به رسم زینب دشت نینوا، پا برهنه به زیارتشان می رویم.

*پس از هویزه،ساعتی را در دهلاویه گذراندیم ،همان جا که روزی،شهید چمران به حقیقت دست می یابد و بال پرواز می گشاید. همانجا که به راز شهادت شهدایی چون او پی می بریم که آنان قبل از شهادتشان،شهید شده بودند،از همان زمانی که به نبرد با نفس هایشان می روند و آن را در راه معبودشان قربانی می کنند.

*ساعتی قبل از غروب سه شنبه،به قطعه ای دیگر از بهشت می رسیم،به میشداغ، با آن حال و هوای روحانی اش و رزم شبانه ای که گوشه ای از واقعیت های جنگ را برایمان بازگو می نماید و ما را به این نکته معترف می سازد که «شهادت کار مردان خداست» و بس.

*رزم تمام  می شود،اما ضیافت همچنان ادامه دارد،اگرچه ما نه فقط با میشداغ بلکه با ذره ذره خاک هایی که نام شهدا را در خود جای داده اند، وداع میکنیم،اگر چه با تمام منیت هایی که در کوچه آشتی کنان با خدا جا گذاشته ایم و با خود جز عشق خدای شهدا،سوغاتی نیاورده ایم و زودتر از بقیه زائران راهی شهر و دیارمان می شویم،اما حکایت همچنان ادامه دارد...

*...و اما آخرین وعده گاه،شهر ، محله ، کوچه و خانه های من و توست که قرار است بعد از این،به همت ما رنگ و بوی شهداء را بگیرد،و با باری که آنان بر دوشمان گذاشته اند،قرار است،هریک از کوچه های شهرمان و دیارمان نه فقط با نام شهدا بلکه با راه شهدا نیز آذین شوند،آخر،قرار است ما زینب شهدا باشیم و پیام آور خونشان ،مگر نه؟!...

 

*لطفا برای دیدن عکسهای یادگاری به ادامه مطلب بروید*

 



     » ادامه مطلب...
 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

اللهم عجل لولیک الفرج
88/02/04  |  18:32

 

یا بقیه الله

 

مولای من:

هر چند که خسته ایم از این حال نیا!

شرمنده ایم،اگر ندارد اشکال، نیا!

ما خط تمام نامه هامان کوفی ست!

آقای گلم:

زبان من لال نیا!

 


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

 
 
 
 
 
هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ(بدون دخل و تصرف)برای همگان آزاد است.