آن روز من در حسينيه گردان تخريب نشسته بودم . نماز جماعت تمام شده و همه رفته بودند . تو حال خودم بودم و داشتم با تسبيح ذكر مي گفتم كه متوجه شدم كسي بغل دستم نشست . خب اهميتي ندادم . حتما يكي از بچه هاي گردان بوده كه به نماز جماعت نرسيده، حالا آمده نمازش را بخواند . توي حال خودم بودم كه احساس كردم كسي از پشت زد روي شانه ام . برگشتم و نگاه كردم ولي كسي نبود . متوجه شدم آن كه بغل دستم نشسته ، زد زير خنده . جا خوردم . ولي اهميتي ندادم . گذاشتم به اين حساب كه از نيروهاي جديد است و اين طوري مي خواهد باب دوستي را باز كند . دقيقه اي نگذشت كه دوباره دستش را برد و از پشت زد روي شانه ام . باز توجه نكردم . ولي وقتي براي سومين بار زد ، برگشتم ، نگاهش كردم و گفتم : - مي بخشين برادر ... من با شما شوخي ندارم . ولي او فقط خنديد . نمي دانم چرا احساس كردم نگاهش آشناست . با همان قيافه مثلا ناراحت و گرفته ادامه دادم : - دوست هم ندارم كسي الكي باهام شوخي كنه . زد زير خنده وگفت : - بروبينيم بابا ... عجب . اين ديگه كيه كه امروز به ما گير داده ؟ گفتم : - برادر درست صحبت كن و احترام خودت رو هم داشته باش ... فرصت نداد بقيه حرفم را بزنم . كوبيد روي شانه ام و گفت : - بابا منم ، حاج محسن ... كدام حاج محسن بود ؟ - منم حاج محسن دين شعاري ... اي بابا . حاج محسن دين شعاري و اين قيافه بي ريخت كه من يكي نشناختمش ؟! با خودم گفتم كه خالي مي بندد ؛ ولي نه ، نگاههايش همان بود . راست مي گفت . خنده اش هم همان زيبايي را داشت . - پس چرا به اين ريخت و قيافه دراومدي؟! - هيچي بابا رفتم سلموني صلواتي بغل تداركات لشكر ، پسره يا دفعه اولش بود قيچي دستش مي گرفت ، يا خواست حال منو بگيره ؛ بهش گفتم كه فقط يك كمي روي ريشام رو صاف كنه ، به زور دست برد وسط ريشا و قيچي رو انداخت كه يه دفه از بيخ كندشون . هرچي گفتم چي كار مي كني ، گفت الان درستش مي كنم . هم ترسيده بود ، هم شوخيش گرفته بود . هيچي ديگه حضرت آقا شوخي شوخي زد ريش و ريشه مارو از بيخ تراشيد و مارو انداخت به اين روز . عوضش خوبه . تو كه منو نشناختي ، يعني خيلي قيافم عوض شده و كسي منو نمي شناسه ...
|