تبليغاتX
::هيات خادمين الرضا(ع)-شهرستان رشت:: - حاج محسن دين شعاري...(فرمانده گردان تخريب لشكر 27 محمد رسول الله صلي الله)
 
حضرت رضا (ع) فرمودند: بعد از انجام واجبات، كارى بهتر از ايجاد خوشحالى براى مؤمن، نزد خداوند بزرگ نيست. « لَيْسَ شَىْءٌ مِنَ الاْعْمالِ عِنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ بَعْدَ الْفَرائِضِ أَفْضَلَ مِنْ إِدْخالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ ».
 
 
 
 
 
 
حاج محسن دين شعاري...(فرمانده گردان تخريب لشكر 27 محمد رسول الله صلي الله)
87/01/31  |  19:49

 

آن روز من در حسينيه گردان تخريب نشسته بودم . نماز جماعت تمام شده و همه رفته بودند . تو حال خودم بودم و داشتم با تسبيح ذكر مي گفتم كه متوجه شدم كسي بغل دستم نشست . خب اهميتي ندادم . حتما يكي از بچه هاي گردان بوده كه به نماز جماعت نرسيده، حالا آمده نمازش را بخواند .
توي حال خودم بودم كه احساس كردم كسي از پشت زد روي شانه ام . برگشتم و نگاه كردم ولي كسي نبود . متوجه شدم آن كه بغل دستم نشسته ، زد زير خنده . جا خوردم . ولي اهميتي ندادم . گذاشتم به اين حساب كه از نيروهاي جديد است و اين طوري مي خواهد باب دوستي را باز كند .
دقيقه اي نگذشت كه دوباره دستش را برد و از پشت زد روي شانه ام . باز توجه نكردم . ولي وقتي براي سومين بار زد ، برگشتم ، نگاهش كردم و گفتم :
   - مي بخشين برادر ... من با شما شوخي ندارم .
ولي او فقط خنديد . نمي دانم چرا احساس كردم نگاهش آشناست . با همان قيافه مثلا ناراحت و گرفته ادامه دادم :
   - دوست هم ندارم كسي الكي باهام شوخي كنه .
زد زير خنده وگفت :
   - بروبينيم بابا ...
عجب . اين ديگه كيه كه امروز به ما گير داده ؟ گفتم :
   - برادر درست صحبت كن و احترام خودت رو هم داشته باش ...
فرصت نداد بقيه حرفم را بزنم . كوبيد روي شانه ام و گفت :
   - بابا منم ، حاج محسن ...
كدام حاج محسن بود ؟
   - منم حاج محسن دين شعاري ...حاج محسن دين شعاري
اي بابا . حاج محسن دين شعاري و اين قيافه بي ريخت كه من يكي نشناختمش ؟! با خودم گفتم كه خالي مي بندد ؛ ولي نه ، نگاههايش همان بود . راست مي گفت . خنده اش هم همان زيبايي را داشت .
   - پس چرا به اين ريخت و قيافه دراومدي؟!
   - هيچي بابا رفتم سلموني صلواتي بغل تداركات لشكر ، پسره يا دفعه اولش بود قيچي دستش مي گرفت ، يا خواست حال منو بگيره ؛ بهش گفتم كه فقط يك كمي روي ريشام رو صاف كنه ، به زور دست برد وسط ريشا و قيچي رو انداخت كه يه دفه از بيخ كندشون . هرچي گفتم چي كار مي كني ، گفت الان درستش مي كنم . هم ترسيده بود ، هم شوخيش گرفته بود . هيچي ديگه حضرت آقا شوخي شوخي زد ريش و ريشه مارو از بيخ تراشيد و مارو انداخت به اين روز . عوضش خوبه . تو كه منو نشناختي ، يعني خيلي قيافم عوض شده و كسي منو نمي شناسه ...


 + لینک ثابت | نویسنده: محسن فاطمی  |  مطالب مرتبط

 

 
 
 
 
 
هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ(بدون دخل و تصرف)برای همگان آزاد است.